تبلیغات
امیر براهوئی ...
نویسندگان

سربازی پس از جنگ ویتنام می خواست که به خانه بر گردد

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد،از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر ومادر عزیزم ،جنگ تمام شده ومن می خواهم به خانه بازگردم،ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» 
پدر ومادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم»
پسر ادامه داد :«ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید،او در جنگ به شدت آسیب دیده ودر اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است وجایی برایه رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»
پدر گفت :«پسر عزیزم،متأسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است .ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»
پسر گفت : «نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»
آنها در جواب گفتند:«نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند بهتر است به خانه برگردی و او را فراموش کنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده ی پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.پدر ومادر او آشفته به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند.
بادیدن جسد،قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و یک پا داشت.

 




برچسب ها:امیر براهوئی.amirbarahouie.love.دلنوشته.zahedanit.ir.عاشقانه. داستان کوتاه، عشق بدون قید و سرط، داستان سرباز ویتانم، عشق کوتاه، عشق، دانشکده باهنر،
[ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ ' براهوئی ]
درباره وبلاگ

با سلام امیر براهوئی هستم متولد 1373 مصادف با 15/10/1994 دانشجوی رشته كامپیوتر دانشکده باهنر ساكن زاهدان برای تبادل لینک وبلاگ ما رو با نام (از صفر شروع كن ) لینک کنید و اطلاع دهید تا شما رو پیوند کنم

بعضی اوقات صفر این کلمه ی یک نقطه ای یادت میندازه که تو میتونی از صفر شروع کنی
و بعضی اوقات یه از صفر شروع کردن بهترین اتفاق توی زندگیت میشه فقط یادت باشه

اون بالا ها موفقیت های زیادی منتظرتن